تبليغاتX
پنجره ای رو به او

پنجره ای رو به او

گل هزار بهار

دکتر علی شریعتی پیش از انقلاب یکی از مهمترین رهبران ایدوئولوژیک طبقه روشنفکران مذهبی محسوب میشد که با مرگ مشکوکش در 29 خرداد 1356 به اسطوره این جمعیت تبدیل شد. شخصیت خستگی ناپذیر و مبارز شریعت همراه با چاشنی ذوق ادبی او، سخنرانی ها و اشعارش را شور خاصی می بخشید که مخصوصا" در حال و هوای اوایل انقلاب مورد توجه انقلابیون بود.

چنین شخصیتی بدون شک میتواند الهام دهنده قویی برای یک آهنگساز باشد که اگر هم علاقه قلبی به این مبارز وجود داشته باشد، محیط مناسبی برای قویتر شدن اثر بوجود می آید. کامبیز روشن روان که در آن زمان مدرک فوق لیسانس آهنگسازی از دانشگاه جنوب کالیفرنیا داشت و دوره دیده موسیقی ایرانی درهنرستان موسیقی ملی و مخصوصا" محضر حسین دهلوی (که خود متمایل به نهضت آزادی و شخص اول آن دکتر محمد مصدق بود)؛ تا حد زیادی هم خانواده افرادی چون شریعتی بود؛ شریعتی نیز یک شخصیت ملی و تحصیل کرده فرنگ بود.

در سال 1367 کامبیز روشن روان روی اشعار و دکلمه های دکتر شریعتی و مولوی، اثری ساخت که با ارکستر سمفونیک و کر تهران همراه با گروه سازهای ایرانی و خواننده آواز ایرانی به ضبط رسید. دکلمه ها، توسط بهروز رضوی و دکتر علی شریعتی(بریده شده از سخنرانی ها) و در بخش آواز ایرانی، علیرضا افتخاری اجرا شده است.

افتخاری در این اثر(گل هزار بهار) که جزو اولین کارهای او به حساب می آید، هنوز تحت تاثیر استادانش تاج اصفهانی و تا حدی شجریان است و خوشبختانه این اثر از عشوه ها و اطوارهای امروزی او در امان مانده است؛ هرچند لحن او کاملا با موسیقی ارکستری یکی نشده، ولی هنوز صدایش بی ریا و دلنشین است. " گل هزار بهار" از نظر فرم شباهت زیادی با "یادگار دوست" اثر مشهور روشن روان دارد که به عقیده نگارنده اگر در همان سال(1367) به انتشار میرسید و تا 12 سال در انتظار نمی ماند، امروز همپای "یادگار دوست" شناخته شده بود. روشن روان در این اثر از چند سبک برای آهنگسازی استفاده کرده است که نسبت به دکلمه و شعر روی آن تغییر میکند. در این آلبوم که در 6 بخش به هم پیوسته ساخته شده است، موسیقی سازی به شکل مستقل کمتر شنیده میشود و موسیقی اکثرا همراه با کلام است.

دانلود مجموعه

سه تصنیف در این کاست موجود است که اولی "باد صبا" بر روی شعر مولانا است، دومی "شمع" (یا "شمع زندان"/) که بیشتر به سبک سنتی تصنیف ایرانی نزدیک است و سومین تصنیف با نام"نور ازلی" روی شعر مولانا است که حالت موسیقی های مراسم سوگواری و سینه زنی را دارد که روشن روان باز در این قسمت هم تبحر خود را به نمایش میگذارد.

در میان این سه، تصنیف "شمع" را میتوان نقطه برجسته این آلبوم یا شاه بیت این اثر دانست. تصنیفی طولانی (نسبت به اکثر تصنیفهای ایرانی) به مدت 10 دقیقه که در آن کر و ارکستر تلفیقی خواننده را همراهی میکنند. "شمع" یا "شمع زندان" از اشعار مشهور شریعتی است که از زبان یک زندانی در انتظار مرگ به شمع نیمه جانی است.

تصنیف "شمع" (یا "شمع زندان"/) ساخته کامبیز روشن روان از آلبوم "گل هزار بهار"

شعر این تصنیف چندان از قواعد خاص شعری تبعیت نمیکند و به همین دلیل نمیتوان به خوبی در قالب های شعری مرسوم آن را جایی داد ولی در عوض سرشار از حس و بی پیرایگی است. موسیقی قبل از تصنیف از سکوتی برخوردار نیست که بتوان نقطه شروع پیش درآمد تصنیف را دقیقا به نظر آورد؛ سازهای زهی در حال اجرای نت های کشیده و کنتر باس پیزیکاتو مینوازد که خواننده با این مطلع آغاز میکند: "تا سحر ای شمع بر بالین من، امشب از بهر خدا بیدار باش..."

خواننده سرمست از درآمد همایون زیبای روشن روان (که با شناخت قوی خود، بهترین فواصل و پرشها از این دستگاه را بکار برده) و همینطور صدای پرحجم خود بصورت "فورته" این قسمت را میخواند، که میتوانست کمی پیانو تر و نزدیکتر به فضای خلوت شعر باشد؛ در جواب این قسمت، ارکستر ایرانی وارد میشود و صدای محکم تار حس این جمله را مغشوش میکند! ای کاش در این جمله هم کششی های ایرانی ادامه می دادند. این تاکید روی سازهای ایرانی در آثار دیگر روشن روان هم به وفور دیده میشود که به انار هایی میماند که نقاشان ایرانی برای نشان دادن ریشه های ایرانیشان!همیشه ضمیمه آثارشان میکنند.

"آه ای یاران به فریادم رسید..." صدای افتخاری باز ما را به یاد صدای قدرتمند استادش تاج اصفهانی می اندازد، کر هم به زیبایی او را همراهی میکند. ارکستر زهی بیشتر به صورت کشیده آکوردهایی را مینوازد که به تشدید مایگی کمک میکند. "... بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش" خواننده با حالت گرفته (نه شفاف ) این قسمت را می خواند که به فضای شعر کمک شایانی میکند، در جواب هم فاگوت با چهره ای نا متعارف و جالب خود نمایی میکند، آرپژهایی که با صدای بم اجرا میکند و فضای غم آلود اثر را دو چندان میکند.


دست نوشته شعر "شمع"
تا اینجا بجز موردی که تار اجرا میکند، فضا یکدست و مانند بسیاری از آثار دیگر روشن روان، هارمونی تکنیک غالب است و فضای مه گرفته و خلسه آوری شنیده میشود؛ تا اینکه مدلاسیون مهم این تصنیف، مایگی اصفهان را با ایست روی دومینانت به سرعت به آواز ابوعطا میرساند.

ایست ها، سکوتها و تاکیدهای روشن روان در این قسمت هم، شناخت او را از موسیقی ایرانی به رخ میکشد. آهنگسازی که همزمان با تحصیل موسیقی کلاسیک غربی بسیار به موسیقی ایرانی پرداخته است. "...وای من، وای من، یار کو؟" با آکوردهای به غایت زیبا اجرا میشود، موسیقی و کلام بسیار به هم پیوسته به نمایش گذاشته میشود ولی باز صدای تار کمی بی ارتباط است!

این قسمت تصنیف: "... دست خواهم شستن از این زندگی، تا که فردا همچو شیران بشکنند، ملتم زنجیر های بندگی" اوج این تصنیف است که با گذر بخش های هارمونی همراه است. روشن روان در این قسمت با زیر پا گذاشتن قانونی که گذشتن بخشها را از هم رد میکند، یکی از تاثیر گذارترین همراهی های تصنیف را به نمایش میگذارد؛ این قسمت جامه دریدن موسیقی و رهایی را به خوبی تصویر میکند، جواب این قسمت هرچند زیباست ولی تکرار های بی دلیلی دارد که میتوانست وجود نداشته باشد.

روی هم رفته این تصنیف و کلا این آلبوم، یکی از شاهکارهای فراموش شده کامبیز روشن روان است که نمونه آن از دیگر آهنگسازان، در دهه پرشور 60 باز هم دیده شده و این سئوال را برای نسل های جدید (و حتی نسل روشن روان) مطرح میکند که چرا آثار امروزی شور آن سالها را ندارد؟

مرجع: هنوز مرجع اصلی را پیدا نکرده ام!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 18:20  توسط احسان  | 

آن مرغ فریاد و آتش

یک بال فریاد ویک بال آتش:

مرغی از اینگونه،

سرتاسر شب،

بر گرد آن شهر پرواز می کرد.

گفتند:

«این مرغ جادوست،

ابلیس این مرغ را بال و پرواز داده است.»

گفتند و آنگاه خفتنند.

وآن مرغ سرتاسر شب

-یک بال،فریاد ویک بال،آتش...

از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت.

فردا که آن شهر خاموش

(در حلقه شهربندان دشمن)

از خواب دوشینه برخاست

دیدند

زان مرغ فریاد وآتش

خاکستری سرد برجاست...

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:46  توسط احسان  | 

مرثیه دکتر چمران در سوگ دکتر شریعتی

«… ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!

 ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی.

 ...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.

 می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیرْ صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوز و گداز دلم را تسکین بخشی.

 می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم و ستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

 ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

 ای علی! تو را وقتی شناختم که «کویر» تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن، خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم.

 ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

 ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیت و ابدیت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود... .

 ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

 ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.

 ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشقبازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم... .

 تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی.

 ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه‌ی کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

 ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن‌کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان «ربذه» را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

 قسم به شهادت، که تا وقتی که فدائیان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

 ‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

 ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

 یکی از مارکسیست‌های انقلابی‌نما در جمع دوستانش در اروپا می‌گفت: «دکتر علی شریعتی، انقلاب کمونیستی ایران را هفتاد سال به تأخیر انداخت» و من می‌گویم که: «دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

 تو ‌ای شمع زیبای من! چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی، و چه باشکوه، هستی خود را در قربانگاه عشق، فدای حق کردی.

 من هیچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزنی که بر وجودت سایه افکنده بود، احساس نگرانی نمی‌کردم؛ زیرا می‌دانستم که تو شمعی و باید بسوزی تا نور بدهی.

 سوختن، حیات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آنکه سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاریک گردد.

 ای علی! ای نماینده غم! ‌ای دریای درد! این رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .

 رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره «شهید» کرد.

 ای علی! شیعیان «حسین» در لبنان، زندگی تیره و تاری دارند، توفان بلا بر آنها وزیدن گرفته است، سیلی بنیان‌کن می‌خواهد که ریشه این درخت عظیم را براندازد. همه ستمگران و جنایت‌پیشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، علیه ما به میدان آمده‌اند، قدرت‌های بزرگ جهانی، با زور و پول و نفوذ خود در پی نابودی ما هستند.

 مسیحیان به دشمنی ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زیر رگبار گلوله‌ها به خاک و خون می‌کشند و همه روزه شهیدی به قافله شهدای خونین‌کفن ما اضافه می‌شود، متحدین و عوامل کشورهای به اصطلاح چپی نیز ما را دشمن استراتژیک خود می‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودی ما هستند.

 عدّه‌ای از روحانی‌نمایان و مؤمنین تقلیدی و ظاهری نیز ما را محکوم می‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطین همکار و همقدم شده‌ایم. به شهدای ما اهانت می‌کنند و آنها را «شهید» نمی‌نامند، زیرا فتوای مرجع برای قتال ضداسرائیل و کتائب هنوز صادر نشده است!! این روحانی‌نمایان، ما را به حربه تکفیر می‌کوبند.

 ای علی! به جسد بی‌جان تو می‌نگرم که از هر جانداری زنده‌تر است؛ یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایی، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بی‌جان نهفته است.

 تو‌ ای علی! حیات جاوید یافته‌ای و ما مردگان متحرک آمده‌ایم تا از فیض وجود تو، حیات یابیم.

 قسم به غم، که تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می‌زند، ‌ای علی، تو در قلب من زنده و جاویدی... .

 قسم به شهادت، که تا وقتی که فدائیان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدی و شهیدی!

 و تو ‌ای خدای بزرگ! علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترین و ارزنده‌ترین هدیه خود، او را به تو تقدیم می‌کنیم، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را آغاز کند...» 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 22:14  توسط احسان  | 

خسته ام از این کویر

این شعر را مرحوم قیصر امین پور در سالگرد درگذشت دکتر شریعتی در خرداد ۱۳۶۹ سروده است. روحش شاد.

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
                  آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
                  ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
                  آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
                  مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
                 ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
                 با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
                این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
                این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 1:17  توسط احسان  |